تبليغاتX
دست نوشته های آقای ماق !

دست نوشته های آقای ماق !

دوباره صبح شد و آقای ساعت شروع کرد به سوت زدن . اه !

  Düsseldorf  Wednesday, March 26, 2008

+ نوشته شده در  Sun 28 Mar 2010ساعت 0:22  توسط جناب آقای ماق  | 

خاطر ه

 

جوون که بودم یه دوست ایتالیایی داشتم که اسمش خاطرم نیست . بعد از کلی برنامه ریزی قرار شد تا با ماشین من به یه مسافرت ده روزه بریم توی یه جزیره در یونان .

من خیلی از اون سفر چیزی به یاد ندارم فقط می دونم که ماشینم یه فیات قرمز بود و وقتی که ما رسیدیم ، بارون شدیدی اومد که تبدیل شد یه سیل به اضافه طوفان و یک سری آدم مردن و من زنده موندم  و یک چیز دیگه ای که یادم هست اینه که تنها برگشتم . شاید بشه اینو خاطره به حساب آورد .

 

+ نوشته شده در  Sat 27 Mar 2010ساعت 18:45  توسط جناب آقای ماق  | 

 

یه شعر جدید برای خودم ساختم که ترجمش میشه این :

من یه مرد تنهام

که دور و برم یه سری درخت و خونس

بعلاوه چیزهای بی معنی دیگه

و چند تا آدم با یک کمی آتالاشغال و نخزل پنزل

 

+ نوشته شده در  Sat 27 Mar 2010ساعت 18:35  توسط جناب آقای ماق  | 

عکس دیوارمون

همسرم معتقده که فوتبال بازی کردن پسر بچه ها پشت دیوار خونه مون زندگی ما رو به گه کشیده به خاطر صدا ، به خاطر عکس کشیدن رو دیوار با اسپری و به خاطر اینکه یه چیزایی هست که من نمی فهمم ! به همین سه دلیل من مامور رسیدگی به این موضوع شدم تا ظرف مدت حداقل یک هفته بساط اونها رو از اینجا جمع کنم . در ضمن همسرم گفت من خودمم فرقی با اونا ندارم و همه مون مثل همیم !

+ نوشته شده در  Sat 27 Mar 2010ساعت 18:26  توسط جناب آقای ماق  | 

کریسمس 2010

شب کریسمس امسال به یاد بچگیم افتادم و اینکه چقدر کریسمس زیبا تر بود و بیشتر خوش می گذشت و من نمی فهمیدم که داره بیشتر خوش می گذره ! امسال هم مثل هر سال همسرم یک کیک بد مزه برای شب کریسمس درست کرد و الگا به همراه همسرش اومدند خونه ما تا شب عید کنار هم باشیم ! خانم کوکت که می شود همان سگمان در آغوش همسرم چرت می زد و همسر من در حالی لبخند به لب داشت که قسمتی از ماتیک صورتی رنگش مالیده شده بود به چانه و زیر لبش و به نظرم خیلی مسخره شده بود ! در حالی که خودش فکر می کرد چقدر زیباست !

+ نوشته شده در  Mon 11 Jan 2010ساعت 7:24  توسط جناب آقای ماق  | 

یک نفر خانم چاق که یک چیزی بسته بود دور کله و موهاش توی مترو منو بر و بر نگاه کرد ! آخر سر پیاده هم که شدم باز هم نگاهم کرد ! یک چیزی بمن میگفت این از بد شانسیمه !

+ نوشته شده در  Wed 16 Dec 2009ساعت 19:36  توسط جناب آقای ماق  | 

گوزن ها

 

فصل داره تغییر می کنه و هوا کم کم لذت بخش می شه

امسال آلمان خیلی سرد بود ! یه چن باری هم برف اومد ( بر خلاف پارسال )

خانم کوکت دلش همسر می خواد ( مثل هر سال )

همسر من دلش ولخرجی می خواد ( مثل هر روز سال ! )

اما پاستا می گفت کرمای ابریشم تو بهار به آرزوشون می رسن .

منم گفتم گوزنهای کانادایی هم ازین موضوع ناراحتن چون باید کوچ کنن !

بالاخره هر چیزی یکی رو خوشحال می کنه و یکی دیگرو ناراحت !

+ نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 1:4  توسط جناب آقای ماق  | 

 

با وجود تمام تجرب ای که از دور ساختن بانوان هم سن و سال دارم اما این بار موفق به این امر نشدم ! پارک کوچکی به اسم وینزنس محل خوبی برای خواندن کتاب سمپه بود . اما واقعاً نفهمیدم که کتلت های خانگی پیرزن خوش پوش را که کنارم نشسته بود چطور هنگام کتاب خواندن خوردم !

کتاب های سمپه همه اش همینطور است .

 

+ نوشته شده در  Fri 9 Jan 2009ساعت 14:1  توسط جناب آقای ماق  |